رویکرد کینزی در مورد اقتصاد سیاسی

رویکرد کینزی ادعاهای متداول در میان متفکران کلاسیک و نئوکلاسیک در مورد خود تنظیمی بازار را به نقد می‌کشد. او این ادعا را که نظام بازار بدون نظارت دولت می‌تواند امکانات بالقوه مولد جامعه را کاملاً مورد استفاده قرار دهد، زیر سوال می‌برد. رویکرد کینزی به بی ثباتی فرایند بازتولید و رشد در اقتصاد سرمایه داری می‌پردازد. کینز هم بر ضد مفهوم تعادل، که مشخصه اقتصاد اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بود و هم بر ضد مفهوم دست نامریی مورد علاقه آدام اسمیت استدلال می‌کرد.

اقتصاد سیاسی

اقتصاد سیاسی عبارتست از علم قوانین تولید و توزیع نعمات مادی در مراحل مختلف تکامل جامعه انسانی. به تدریج با رشد جامعه و مناسبات اجتماعی و اقتصادی اهمیت علم اقتصاد نیز بیشتر شد[۱].

اقتصاد سیاسی یک روش مطالعه علمی درباره پدیده‌های اجتماعی است. این رهیافت بر وجود ارتباط میان مولفه‌های سیاسی و اقتصادی در شکل دادن به پدیده‌های اجتماعی مبتنی است. به همین دلیل اگرچه اغلب زیرمجموعه علم اقتصاد دانسته می‌شود، باید آن را چیزی فراتر از علم اقتصاد محض دانست؛ اقتصاد سیاسی Political Economy یا به شکل اختصاری PE است، اما علم اقتصاد Economics. مثلاً برای تحلیل رفتار انتخاباتی طبقاتمختلف به منافع اقتصادی آن طبقات رجوع می‌شود و یا تأثیر اقتصادی یک تصمیم گیری سیاسی مورد مطالعه قرار می‌گیرد[۱].

اقتصاد سیاسی شاخه‌ای است از علوم اجتماعی که قوانین مربوط به تولید و توزیع درآمد و ثروت و اثرات آنرا در مراحل مختلف رشد و توسعه جامعهٔ بشری مورد بررسی قرار می‌دهد. اغلب مباحثی که امروزه در علم اقتصاد مورد بررسی قرار می‌گیرد، در گذشته در قلمرو اقتصاد سیاسی بطور پراکنده مطرح می‌شده‌است. نخستین بار، اصطلاح اقتصاد سیاسی توسط پیروان مکتب مرکانتیلیسم (سوداگری) عنوان گردید و سپس مورد بحث علمای کلاسیک اقتصاد نظیر پتی[۲] و کنه[۳] آدام اسمیت، دیوید ریکاردو[۴] و سی[۵] قرار گرفت.[۱].

اقتصاد سیاسی تحلیل فنی اقتصاد مدرن برای توجه کردن به اهمیت سیاست‌ها برای اقتصاد است.

اقتصاد سیاسی کلاسیک سرمایه داری طی جریان تکامل شیوه تولید سرمایه داری پدید می‌آید که نمایندگان برجسته آن نظیر آدام اسمیتو دیوید ریکاردو گام‌های مهمی در راه درک قوانین تولید و توزیع اجتماعی نعمات مادی برداشتند. این مکتب پایه‌های تحقیق علمی اقتصاد سرمایه داری را شالوده ریزی کرد ولی این مکتب نظامسرمایه داری را بدون نقص و جاودانی می‌انگاشت و مدافعبورژوازی بود که در دوران اولیه تکاملش با فئودالیسم مبارزه می‌کرد و نقش مترقی داشت.[۱]

اواخر قرن هفدهم و اوائل قرن هیجدهم میلادی دوران شکفتگی این مکتب در انگلستان و فرانسه بود. بهترین نمایندگان اقتصاد سیاسی کلاسیک بورژوازی در این دوران طی مبارزه خود با مبادی قرون وسطایی و فئودالی اقتصاد، استقرار اقتصاد سرمایه داری و امحاء مقررات فئودالی را درحیات اقتصادی طلب می‌کردند و از این راه می‌خواستند طبیعی بودن قوانین اقتصادی و به عبارت امروزی عینی بودن این قوانین را اثبات کنند و به همین جهت هم به تجزیه و تحلیل شیوه تولید سرمایه داری و قوانین درونی آن پرداختند. آن‌ها اساس تئوری ارزش بر پایه کار را تدوین کرده و بر این اساس مقولاتی نظیر بهره مالکانه و بهره و سود را توضیح می‌دادند[۱].

دیوید ریکاردو حتی در این تجزیه و تحلیل به وجود تناقض بیندستمزد و سود پی برد که خود اساسی برای درک تضاد سرمایه داری به شمار می‌رود. درباره اهمیت این کتاب باید گفت که یکی از منابع سه گانه مارکسیسم را همین تئوری تشکیل می‌دهد که به نحوی انتقادی و خلاق از جانب مارکس مورد استفاده قرار گرفت و در ضمن نقایص آن نشان داده شد[۱].

مطاله در مورد اقتصاد سیاسی کلاسیک به دو بخش تقسیم می‌شود:
1- بحث در دفاع از خودتنظیمی بازار
2- نظریهٔ ارزش و توزیع
بخش اول به ماهیت نظام بازار و رابطه‌اش با بازار مربوط می‌شود و بخش دوم به تولید و استفاده از مازاد اقتصادی مربوط می‌شود. اصطلاح اقتصاد سیاسی به رویکرد کلاسیک به معنی نظام برآوردن نیازهای شخصی متشکل از عاملهای خصوصی مستقل است. اساساً اقتصاد دانان کلاسیک نقش مهمی در معرفی و بسط دو مفهوم بنیادی داشتند. یعنی جدایی پذیری اقتصاد و تقدم قلمرو اقتصادی. آدام اسمیت پیدایش جامعه متمدن را نتیجه رفتار منفعت طلبانه و نه حاصل برنامه ریزی مشخص برای یک فرایند سیاسی یا کارگزاری دولتی به وجود آمده توسط آنها، می‌دانست. مارکس این ایده را جلوتر برد. او فرایندهایی را توصیف کرد که تغییرات دورانی، از روش‌های تولید، روابط اجتماعی و شیوه‌های زندگی به وجود آمدند و همگی پیامدهای ناخواسته تعقیب سود شخصی بوده‌اند. پیدایش اقتصاد سیاسی به تنزل مرتبه سیاست و ترفیع بخش غیر سیاسی زندگی مدنی کمک کرد. تنزل مرتبه سیاست را هیچ چیزی بهتر از استفاده دست نامریی آدام اسمیت نمی‌توانست بیان کند. استوارت می‌کوشد دو مفهوم مهم را با هم ترکیب کند. اول آنکه تغییر از نیروها و فرایندهای درونی جامعه پدید می‌آید و نه با تصمیم دولت. دوم آنکه برای دولت در شناخت لزوم آن تغییرات و هدایت جامعه از طریق آنها نقش قایل است.

مارکسیستها امر سیاسی را در جدایی جامعه مدنی از عرصه عمومی (محدود کردن حقوق و برابری به عرصه عمومی)، فرایندهای طبقاتی که به وسیله آن ارزش اضافی در نظام سرمایه داری تصرف می‌شود، نقش دولت در اداره کردن منافع و امورسرمایه، تضمین‌های سیاسی حقوق مالکیت، فعالیت‌های انقلابی برای تغییر دادن نهادهای سیاسی سرمایه داری و چانه زنی بین نیروی کار و سرمایه برای کنترل مازاد اقتصادی مشاهده کردند.

نظریه نئوکلاسیک که در پایان قرن نوزدهم رواج یافت، هنوز از ابداع مکتب کلاسیک استفاده می‌کند ولی چارچوب تحلیلی کلاسیک‌ها را به کار نمی‌برد. به جای آن در مورد مساله ماهیت و هدف اقتصاد بازار، فلسفه مکتب اصالت مطلوبیت را به کار می‌برد. نئوکلاسیک‌ها اقتصاد را بر مبنای ایده عدم کارایی بازار تعریف می‌کنند. از نظر مکتب نئوکلاسیک، اقتصاد به معاملات خصوصی طالب بیشینه سازی مطلوبیت گفته می‌شود و سیاست، به کار بردن قدرت دولتی برای همان هدف مطلق اطلاق می‌شود.

اقتصاد سیاسی

اقتصاد سیاسی عبارتست از علم قوانین تولید و توزیع نعمات مادی در مراحل مختلف تکامل جامعه انسانی. به تدریج با رشد جامعه و مناسبات اجتماعی و اقتصادی اهمیت علم اقتصاد نیز بیشتر شد[۱].

اقتصاد سیاسی یک روش مطالعه علمی درباره پدیده‌های اجتماعی است. این رهیافت بر وجود ارتباط میان مولفه‌های سیاسی و اقتصادی در شکل دادن به پدیده‌های اجتماعی مبتنی است. به همین دلیل اگرچه اغلب زیرمجموعه علم اقتصاد دانسته می‌شود، باید آن را چیزی فراتر از علم اقتصاد محض دانست؛ اقتصاد سیاسی Political Economy یا به شکل اختصاری PE است، اما علم اقتصاد Economics. مثلاً برای تحلیل رفتار انتخاباتی طبقاتمختلف به منافع اقتصادی آن طبقات رجوع می‌شود و یا تأثیر اقتصادی یک تصمیم گیری سیاسی مورد مطالعه قرار می‌گیرد[۱].

اقتصاد سیاسی شاخه‌ای است از علوم اجتماعی که قوانین مربوط به تولید و توزیع درآمد و ثروت و اثرات آنرا در مراحل مختلف رشد و توسعه جامعهٔ بشری مورد بررسی قرار می‌دهد. اغلب مباحثی که امروزه در علم اقتصاد مورد بررسی قرار می‌گیرد، در گذشته در قلمرو اقتصاد سیاسی بطور پراکنده مطرح می‌شده‌است. نخستین بار، اصطلاح اقتصاد سیاسی توسط پیروان مکتب مرکانتیلیسم (سوداگری) عنوان گردید و سپس مورد بحث علمای کلاسیک اقتصاد نظیر پتی[۲] و کنه[۳] آدام اسمیت، دیوید ریکاردو[۴] و سی[۵] قرار گرفت.[۱].

اقتصاد سیاسی تحلیل فنی اقتصاد مدرن برای توجه کردن به اهمیت سیاست‌ها برای اقتصاد است.

اقتصاد سیاسی کلاسیک سرمایه داری طی جریان تکامل شیوه تولید سرمایه داری پدید می‌آید که نمایندگان برجسته آن نظیر آدام اسمیتو دیوید ریکاردو گام‌های مهمی در راه درک قوانین تولید و توزیع اجتماعی نعمات مادی برداشتند. این مکتب پایه‌های تحقیق علمی اقتصاد سرمایه داری را شالوده ریزی کرد ولی این مکتب نظامسرمایه داری را بدون نقص و جاودانی می‌انگاشت و مدافعبورژوازی بود که در دوران اولیه تکاملش با فئودالیسم مبارزه می‌کرد و نقش مترقی داشت.[۱]

اواخر قرن هفدهم و اوائل قرن هیجدهم میلادی دوران شکفتگی این مکتب در انگلستان و فرانسه بود. بهترین نمایندگان اقتصاد سیاسی کلاسیک بورژوازی در این دوران طی مبارزه خود با مبادی قرون وسطایی و فئودالی اقتصاد، استقرار اقتصاد سرمایه داری و امحاء مقررات فئودالی را درحیات اقتصادی طلب می‌کردند و از این راه می‌خواستند طبیعی بودن قوانین اقتصادی و به عبارت امروزی عینی بودن این قوانین را اثبات کنند و به همین جهت هم به تجزیه و تحلیل شیوه تولید سرمایه داری و قوانین درونی آن پرداختند. آن‌ها اساس تئوری ارزش بر پایه کار را تدوین کرده و بر این اساس مقولاتی نظیر بهره مالکانه و بهره و سود را توضیح می‌دادند[۱].

دیوید ریکاردو حتی در این تجزیه و تحلیل به وجود تناقض بیندستمزد و سود پی برد که خود اساسی برای درک تضاد سرمایه داری به شمار می‌رود. درباره اهمیت این کتاب باید گفت که یکی از منابع سه گانه مارکسیسم را همین تئوری تشکیل می‌دهد که به نحوی انتقادی و خلاق از جانب مارکس مورد استفاده قرار گرفت و در ضمن نقایص آن نشان داده شد[۱].

مطاله در مورد اقتصاد سیاسی کلاسیک به دو بخش تقسیم می‌شود:
1- بحث در دفاع از خودتنظیمی بازار
2- نظریهٔ ارزش و توزیع
بخش اول به ماهیت نظام بازار و رابطه‌اش با بازار مربوط می‌شود و بخش دوم به تولید و استفاده از مازاد اقتصادی مربوط می‌شود. اصطلاح اقتصاد سیاسی به رویکرد کلاسیک به معنی نظام برآوردن نیازهای شخصی متشکل از عاملهای خصوصی مستقل است. اساساً اقتصاد دانان کلاسیک نقش مهمی در معرفی و بسط دو مفهوم بنیادی داشتند. یعنی جدایی پذیری اقتصاد و تقدم قلمرو اقتصادی. آدام اسمیت پیدایش جامعه متمدن را نتیجه رفتار منفعت طلبانه و نه حاصل برنامه ریزی مشخص برای یک فرایند سیاسی یا کارگزاری دولتی به وجود آمده توسط آنها، می‌دانست. مارکس این ایده را جلوتر برد. او فرایندهایی را توصیف کرد که تغییرات دورانی، از روش‌های تولید، روابط اجتماعی و شیوه‌های زندگی به وجود آمدند و همگی پیامدهای ناخواسته تعقیب سود شخصی بوده‌اند. پیدایش اقتصاد سیاسی به تنزل مرتبه سیاست و ترفیع بخش غیر سیاسی زندگی مدنی کمک کرد. تنزل مرتبه سیاست را هیچ چیزی بهتر از استفاده دست نامریی آدام اسمیت نمی‌توانست بیان کند. استوارت می‌کوشد دو مفهوم مهم را با هم ترکیب کند. اول آنکه تغییر از نیروها و فرایندهای درونی جامعه پدید می‌آید و نه با تصمیم دولت. دوم آنکه برای دولت در شناخت لزوم آن تغییرات و هدایت جامعه از طریق آنها نقش قایل است.

مارکسیستها امر سیاسی را در جدایی جامعه مدنی از عرصه عمومی (محدود کردن حقوق و برابری به عرصه عمومی)، فرایندهای طبقاتی که به وسیله آن ارزش اضافی در نظام سرمایه داری تصرف می‌شود، نقش دولت در اداره کردن منافع و امورسرمایه، تضمین‌های سیاسی حقوق مالکیت، فعالیت‌های انقلابی برای تغییر دادن نهادهای سیاسی سرمایه داری و چانه زنی بین نیروی کار و سرمایه برای کنترل مازاد اقتصادی مشاهده کردند.

نظریه نئوکلاسیک که در پایان قرن نوزدهم رواج یافت، هنوز از ابداع مکتب کلاسیک استفاده می‌کند ولی چارچوب تحلیلی کلاسیک‌ها را به کار نمی‌برد. به جای آن در مورد مساله ماهیت و هدف اقتصاد بازار، فلسفه مکتب اصالت مطلوبیت را به کار می‌برد. نئوکلاسیک‌ها اقتصاد را بر مبنای ایده عدم کارایی بازار تعریف می‌کنند. از نظر مکتب نئوکلاسیک، اقتصاد به معاملات خصوصی طالب بیشینه سازی مطلوبیت گفته می‌شود و سیاست، به کار بردن قدرت دولتی برای همان هدف مطلق اطلاق می‌شود.

اقتصاد سیاسی چیست؟

 

اهمیت اقتصاد چه در مقوله فرهنگ و چه از جهت علمی، بر کسی از اهل تحقیق پوشیده نیست. دانش اقتصاد خود دارای شاخه‌های گوناگونی است که یکی از آن‌ها، اقتصاد کلان است که باز می‌توان از وجوه مختلف به آن نگریست؛ ازجمله از ساحت سیاست. آنچه در پی می‌آید، تلخیصی است از بخش نخست کتاب «اقتصاد سیاسی اقتصاد کلان» که به همت مؤسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه‌ریزی در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است.
 

آلن درازن 
ترجمه دکتر جعفر خیرخواهان 

چگونه امور سیاسی بر برون‌دادهای اقتصادی تأثیر می‌گذارد؟ این پرسش شاید از‌‌ همان زمان که مردم به علم اقتصاد علاقه پیدا کردند، مطرح بوده است. از هنگام انتشار کتاب «ثروت ملل» آدام‌اسمیت در ۱۷۷۶ (یا شاید حتی پیش‌تر، از زمان فیزیوکرات‌ها) تا دست کم انتشار کتاب «اصول اقتصاد سیاسی» جان‌استوارت‌میل در ۱۸۴۸، آنچه اینک «علم اقتصاد» می‌نامیم، در واقع معمولاً «اقتصاد سیاسی» نامیده می‌شد. 

به کار بردن این واژه تا اندازه زیادی بر اندیشه جدایی ناپذیری علم اقتصاد از علم سیاست دلالت داشت. در پیدایش این باور، چیزی فرا‌تر از طبقه‌بندی رسمی رشته‌های دانشگاهی مطرح بود و از این دیدگاه فراگیر ناشی می‌شد که عوامل سیاسی در تعیین نتایج اقتصادی بسیار اهمیت دارند؛ بنابراین از جنبه تاریخی، علم اقتصاد به عنوان یک رشته دانشگاهی، نه تنها نیروهای سیاسی را بر برون‌دادهای اقتصادی تأثیرگذار می‌دانست، بلکه اغلب آن‌ها را به عنوان عامل تأثیرگذار تعیین کننده می‌نگریست. 

با تفکیک علوم اقتصادی و علوم سیاسی به صورت رشته‌های متفاوت دانشگاهی، توجه به عوامل سیاسی و نهادی تأثیرگذار بر برون‌دادهای اقتصادی، در میان اقتصاددانان به فراموشی سپرده شد. از مهم‌ترین انگیزه‌ها برای این جداسازی، می‌توان اشتیاق به پیشرفت روش‌شناختی و نیز ایجاد مبنایی دقیق‌تر جهت تجزیه و تحلیل اقتصادی را نام برد. 

با بسط و گسترش اقتصاد نئوکلاسیک که بر بهینه‌یابی مصرف‌کنندگان و بنگاه‌ها با توجه به محدودیتهایی کاملاً مشخص و در یک محیط بازاری تأکید داشت، آن دسته از عوامل سیاسی را که به سختی تحت نظام و قاعده درمی‌آمدند، عمداً کم اهمیت جلوه می‌داد. در جریان تکامل اقتصاد نئوکلاسیک، آن دسته از عوامل تعیین‌کننده برون‌دادهای اقتصادی که در چارچوب تئوری انتخاب به آسانی قابل صورت‌بندی بودند، مورد تأکید قرار گرفته و سایر عوامل فاقد این ویژگی، ‌ عمدتاً به قلمروی سایر رشته‌های دانشگاهی احاله داده می‌شدند. 

 از این رو برای هر کسی که منحصراً در اقتصاد نئوکلاسیک جدید آموزش دیده باشد، علاقه به این پرسش که چگونه امور سیاسی بر برون‌دادهای اقتصادی تأثیر می‌گذارد به نظر جدید می‌آید، حال آنکه در واقع این طور نیست. کسی شاید بخواهد با سبک‌سنگین کردن عباراتی از قبیل «علاقه زایدالوصف» یا «جریان سیل آسای کارهای اخیر» که برای پژوهشهای جاری در اقتصاد سیاسی به کار می‌رود، ‌پیشینه این علاقه را به خاطر بسپارد. با این اوصاف، با نگاهی به آنچه در چند سال گذشته اتفاق افتاده است، چنین عباراتی کاملاً درست هستند. واقعاً در سالهای اخیر شاهد رشد فزاینده تعداد مقالاتی بوده‌ایم که تأثیر امور سیاسی را بر برون‌دادهای اقتصادی بررسی می‌کنند. 

نشریات معتبر با مقالاتی درباره «اقتصاد سیاسی» پدیده‌های مختلف اقتصادی پر شده‌اند، نشریات تخصصی به راه افتاده‌اند و صرف‌نظر از همایشهای بی‌شماری که منحصراً به اقتصاد سیاسی اختصاص یافته‌اند، معمولاً همایشهای مربوط به موضوعات مشخص اقتصادی، دست کم یک مقاله درباره ابعاد سیاسی آن موضوع دارند. 

خلاصه اینکه به نظر توجیه‌پذیر می‌آید که از «اقتصاد سیاسی جدید» به عنوان یک حوزه مهم پژوهشی در جریان سخن‌ بگوییم و نتیجه بگیریم این جریان یک تب زود گذر نیست، بلکه حوزه‌ای تحلیلی است که با هدف ماندگار شدن آمده است. خلاصه اینکه اقتصاد سیاسی از آن دسته موضوعات ویژه است که کاملاً قدیمی و کهنه و در عین حال کاملاً جوان و تازه به نظر می‌رسد. 

اما «اقتصاد سیاسی جدید» صرفاً رستاخیزی از یک رویکرد قدیمی‌تر به اقتصاد نیست. اگر چه اقتصاد سیاسی جدید با دلبستگی قوی به این پرسش که چگونه امور سیاسی بر برون‌دادهای اقتصادی تأثیر می‌گذارد توصیف می‌شود، اما براساس رویکرد خاصی که در پاسخ به پرسش فوق به کار می‌گیرد، تعریف می‌شود. 

مشخصاً این شاخه از علم اقتصاد تا حد زیادی با استفاده آن از ابزارهای صوری و تکنیکی تحلیل اقتصادی مدرن مشخص می‌گردد که به اهمیت داشتن امور سیاسی برای علم اقتصاد توجه می‌نماید. تحلیل اقتصادی مدرن نه فقط در فحوای رسمی از رویکرد ریاضی استفاده می‌کند، بلکه جنبه مفهومی نیز دارد؛ به طوری که پدیده‌های سیاسی بر حسب بهینه‌یابی، انگیزه‌ها، محدودیت‌ها و غیره نگاه می‌کند. بنابراین آنچه واقعاً اقتصاد سیاسی جدید رامتمایز می‌سازد، پیش از آنکه به حجم و تفصیل کارهای انجام‌شده ارتباط پیدا کند، به نوع پژوهش انجام شده مربوط می‌شود. 

برخی اوقات تکنیک صوری به جای اینکه درک ما را نسبت به پدیده‌ها ارتقا دهد، فضا را غبارآلود می‌کند و برخی اوقات ظاهراً جایگزین بینش ما در مورد پدیده تحت بررسی می‌شود. جدید بودن نسبی اقتصاد سیاسی در قالب کنونی آن، این مشکل را حاد‌تر ساخته و باعث شده است برخی افراد به این ذهنیت به نظر من نادرست هدایت شوند که اقتصاد سیاسی جدید، صرفاً یک قالب‌بندی (نه چندان بینشمند) از بدیهیات است. به علاوه پژوهشهای اخیر از حیث بیش از حد گسترده بودن و تلاش برای پوشش دادن هر چیزی با درجات کاملاً متفاوتی از موفقیت، مورد انتقاد قرار گرفته‌اند. 

هم نقاط قوت و هم نقاط ضعف اقتصاد سیاسی جدید، از نیاز به برخوردی سازمان یافته‌تر حکایت دارد. در این کتاب تلاش شده است علاوه بر مرور مطالعات اخیر در زمینه اقتصاد سیاسی در بستر اقتصاد کلان، به سازماندهی آن‌ها پرداخته شود. از این جهت رویکرد به کاررفته رویکردی بین رویکرد کتاب درسی و تک‌نگاری است. 

منظور اینکه در تلاش برای هدایت خواننده از میان جنگل انبوه، نه فقط کارهایی انجام‌شدة موجود را خلاصه، سازماندهی و نقد کرده‌ام، بلکه شبیه یک تک‌نگاری، نگاه بسیار ویژه‌ای از این حوزه‌ ارائه داده‌ام. من دلیل می‌آورم که ناهمگونی و تضاد منافع برای اقتصاد سیاسی بسیار ضروری بوده و باید اصل سازماندهنده این حوزه باشد. اما چه خواننده‌ با این منظر موافق باشد و چه نباشد، باید برخورد سازمان‌یافته در این حوزه را بسیار مفید بیابد. 

علم سیاست و علم اقتصاد

اقتصاد سیاسی جدید چیست؟ در تعریفی کلی می‌توان اقتصاد سیاسی را بررسی تعامل علم سیاست و علم اقتصاد دانست. اگرچه چنین تعریف مبهمی از مزیت جامع بودن و فراگیری برخوردار است، اما معنای روشنی از موضوع مورد مطالعه به خواننده انتقال نمی‌دهد. درست مثل اینکه مزه آشپزی فرانسوی را ناشی از تعامل فرانسه و آشپزی توصیف کنیم! 

چنین توصیفی گرچه از نظر فنی صحیح است، اما حال و هوای واقعی آن را از دست می‌دهیم. بنابراین نخستین وظیفه ما تلاش برای ارائه تعریفی است که نشان دهد چه چیزی یک قضیه را قضیه اقتصاد سیاسی می‌سازد و چگونه اقتصاد سیاسی از اقتصاد «محض سرراست» یا از سایر حوزه‌های علم اقتصاد مرتبط با انتخاب سیاست متفاوت می‌شود. برای مثال چگونه اقتصاد سیاسی با نظریه‌های کاملاً بسط‌یافتة مالیة عمومی و اقتصاد بخش عمومی تفاوت دارد؟ چگونه اقتصاد سیاسی متفاوت از نظریه انتخاب عمومی است؟ 

برخی تعاریف مقدماتی

لیونل رابینز تعریف مشهوری از علم اقتصاد دارد: «اقتصاد علمی است که به بررسی رفتار انسان به صورت ارتباط میان اهداف و منابع کمیابی می‌پردازد که دارای استفاده‌های متنوع هستند.» اگر علم اقتصاد بررسی استفاده بهینه از منابع کمیاب است، اقتصاد سیاسی با ماهیت سیاسی تصمیم‌گیری آغاز می‌شود و با چگونگی تأثیر‌گذاری امور سیاسی برانتخابهای اقتصادی در یک جامعه ارتباط می‌یابد. جامعه را باید چنان کلی تعریف کرد که نه فقط کشور‌ها یا سایر حوزه‌های قدرت بلکه بنگاه‌ها، گروههای اجتماعی یا سایر سازمان‌ها را نیز در برگیرد. 

ظاهراً تا منظور خود را از اصلاح «امور سیاسی» دقیق‌تر بیان نکنیم، پیشروی بیش از این امکان‌پذیر نیست. در بررسیهای علوم سیاسی، امور سیاسی را بررسی قدرت و اقتدار (اختیار) و اعمال قدرت و اقتدار (اختیار) تعریف می‌کنند. قدرت نیز به معنای توانایی فرد (یا گروه) در رسیدن به نتایجی است که اهداف وی را منعکس می‌سازد. 

برهمین منوال، اقتدار «هنگامی وجود دارد که یک یا چندین نفر به صراحت یا تلویحاً به کسی دیگر اجازه می‌دهند تا از جانب آن‌ها در یک مجموعه از امور تصمیم‌گیری کند»؛ بنابراین لیندبلوم سیاست را مبارزه ‌بر سر اقتدار و اختیار تعریف می‌کند. آن‌طور که او می‌گوید، در فرایندی آشفته به نام امور سیاسی، کسانی که خواهان اقتدار و اختیار هستند، برای به دست آوردن آن مبارزه می‌کنند، درحالی که سایرین سعی می‌کنند کسانی را که اقتدار و اختیار دارند، کنترل کنند. 

مهم‌ترین بخش این تعاریف برای اهداف مدنظر ما،‌‌ همان بخشی است که تلویحی و مسلّم فرض می‌شود. مسأله قدرت و اختیار فقط زمانی برای ما موضوعیت می‌یابد که ناهمگونی منافع وجود دارد؛ یعنی بین فعالان اقتصادی در جامعه تضاد منافع وجود داشته باشد. هنگامی که هرکدام از اعضای جامعه منافع متضادی دارند، چگونه آنجامعه تصمیمات سیاسی جمعی می‌گیرد که نتایج آن تصمیمات برکل جامعه تأثیر می‌گذارد؟ چگونه افراد، طبقات یا گروههای درون جامعه بزرگ‌تر، در تلاش برای داشتن انتخاب اجتماعی که جریان عمل ترجیح داده شده آن‌ها را منعکس می‌سازد، قدرت یا اختیار کسب می‌کنند. 

امور سیاسی را معمولاً می‌توان بررسی و سازوکارهایی برای تصمیم‌گیری جمعی تصور نمود. این پرسش را که: چگونه قدرت یا اختیار به دست آمده و اعمال می‌شود، می‌توان به عنوان شکل خاصی از این پرسش کلی تصور نمود که از چه سازوکارهایی برای تصمیم‌گیری جمعی استفاده می‌شود؟ اینک با این مبنای ذهنی، می‌توان به این پرسش بازگشت که: ‌ اقتصاد سیاسی چه چیزهایی را بررسی می‌کند؟ 

این دیدگاه که علم اقتصاد، ‌ علم استفاده بهینه از منابع کمیاب است، هنگامی که برای انتخاب سیاست به کار می‌رود، فرض ضمنی اما اساسی همراه خود دارد که هرزمان سیاست بهینه‌ای یافت شود، بی‌درنگ اجرا خواهد شد. مسأله انتخاب سیاست، صرفاً مسأله تکنیکی یا محاسباتی است. 

به محض اینکه ساسیت بهینه محاسبه می‌شود، سیاست‌گذار آن را اجرا می‌کند و این تصمیم را به صورت خودکار می‌گیرد؛ یعنی از آنجا که سیاست‌گذار، حداکثرکنندة رفاه‌اجتماعی است، این امر بدیهی فرض می‌شود که به محض استخراج سیاست بهینه، ‌ این سیاست اجرا خواهد شد. معدل گرفتن اقدام بهینه و اقدام عملاً انتخاب‌شده به این معناست که اقتصاد اثباتیِ انتخاب سیاست به سرعت از اقتصاد هنجاری انتخاب سیاست پیروی می‌کند. 

توجه داشته باشید فرایند فنی تصمیم‌گیری در مورد اینکه چه سیاستی برگزیده شود،‌‌ همان تصمیمی که در این رویکرد بسیار اساسی است، بسیار متفاوت از فرایند تصمیم‌گیری درباره سیاستی است که تعریف علم سیاست پیشنهاد می‌دهد. 

بنابراین اقتصاد سیاسی با این اظهارنظر شروع می‌کند که سیاستهای تحقق یافته اغلب بسیار متفاوت از سیاستهای «بهینه» هستند. منظور از سیاستهای بهینه، سیاستهایی است که تابع محدودیتهای فنی و اطلاعاتی بوده و مستقل از محدودیتهای سیاسی باشند. 

محدودیتهای سیاسی به محدودیتهایی اشاره دارد که به علت تضاد منافع و نیاز به اتخاذ انتخابهای جمعی در مواجهه با این تضاد‌ها به‌وجود می‌آیند. از این‌رو اقتصاد سیاسی اثباتی این پرسش را مطرح می‌سازد که چگونه محدودیتهای سیاسی، انتخاب سیاستهایی (و بنابراین برون‌دادهای اقتصادی) را که با سیاستهای بهینه و نتایجی که آن سیاست‌ها به دست خواهد داد، متفاوت است تبیین می‌کنند. 

از سوی دیگر سازوکارهایی که جوامع برای انتخاب سیاست‌ها در هنگام مواجهه با تضاد منافع به کار می‌برند، بیانگر این است که اغلب اوقات نتیجه کاملاً متفاوت از آن چیزی است که برنامه‌ریزی اجتماعی رئوف انتخاب خواهد کرد. این نگاه اثباتی، رویکردی هنجاری را نیز نتیجه می‌دهد: اقتصاد سیاسی هنجاری این پرسش را طرح می‌کند که چگونه با توجه به محدودیتهای سیاسی موجود، جوامع را می‌توان به سمت بهترین اهداف اقتصادی مشخص هدایت کرد. 

این امر نه تنها شامل چگونگی «غلبه ‌بر» محدودیتهای سیاسی در درون چارچوب نهادی موجود می‌باشد، بلکه همچنین شامل طراحی نهادهای سیاسی برای دستیابی بهتر به اهداف اقتصادی نیز می‌شود. 

برخی مثال‌ها

این تعریف‌ از اقتصاد سیاسی اثباتی را می‌توان با ذکر برخی نمونه‌ها از قضایایی که به آن‌ها می‌پردازد، بهتر درک کرد. برخی پدیده‌ها در قلمرو اقتصاد سیاسی آن‌چنان واضح هستند که برای مشخص کردن عوامل تأثیرگذار بر برون‌دادهای اقتصادی بحث اندکی لازم است؛ برای مثال غالباً استدلال می‌شود که چرخه کسب و کار سیاسی فرصت طلبانه‌ای وجود دارد به طوری که سیاست‌ها و برون‌دادهای اقتصادی پیش از انتخابات، حاصل اشتیاق سیاستمدار بر مسند قدرت برای دستکاری اقتصاد است تا احتمال انتخاب مجدد خود را افزایش دهد. 

یا حتی اگر سیاستمداران بر مسند قدرت، قبل از انتخابات، در اقتصاد دستکاری نمی‌کنند یا نمی‌توانند چنین کاری بکنند، باز هم تغییر احتمالی دولت‌ها پس از هر انتخابات، تأثیرات معتنابهی بر سیاست‌ها و برون‌دادهای حاصله بر جای خواهد گذاشت. اگر سیاست‌ها توسط برنامه‌ریز حداکثرکننده رفاه اجتماعی با عمر نامحدود طراحی می‌شد که از محفوظ ماندن مسندش اطمینان کامل داشت، احتمال جایگزینی سیاست‌گذار در آینده، هیچ تأثیری بر سیاست‌ها نمی‌گذاشت.
 
در سایر موارد، نقش محدودیتهای سیاسی اگرچه بی‌اهمیت نیست، اما شاید کمتر در کانون توجه قرار داشته باشد. اقتصادی را در نظر بگیرید که تورم افسارگسیخته‌ای را تجربه می‌کند و البته این اجماع وجود دارد که تورم افسارگسیخته، هزینه‌های بسیار بالایی به همه اعضای جامعه تحمیل می‌کند. مسأله فنی، چگونگی کاهش تورم با کمترین هزینه ممکن است. تجربه اکثر کشورهایی که گرفتار تورم افسارگسیخته شده‌اند، حکایت از این دارد که عنصر ضروری برای کاهش تورم، کاهش بی‌اندازه کسری بودجه دولت است. 

سیاست‌گذار حداکثرکننده رفاه با داشتن چنین اطلاعاتی، کسری بودجه دولت را کاهش خواهد داد. اما آنچه در دنیای واقع مشاهده می‌کنیم، این است که اکثر کشورهای با تورم بالا که توافق دارند کاهش کسری بودجه شرط لازم برای برنامه تثبیت تورم است، کاهش کسری بودجه را تحت شرایطی که تورم در حال شتاب گرفتن است، برای مدت طولانی به تعویق می‌اندازند. 

مسأله اقتصاد سیاسی اثباتی این است که آیا وجود محدودیتهای سیاسی در تصمیم‌گیری‌های بودجه‌ای قادر به توجیه این تأخیر هست و علاوه بر این، چگونه طول تأخیر، سازوکارهای سیاسی مختلف برای حل منازعات بودجه‌ای را بازتاب خواهد داد. مسأله اقتصاد سیاسی هنجاری، چگونگی طراحی سازوکارهایی برای انتخاب سیاستهایی است که توافق درباره چگونگی کاهش کسری بودجه را سرعت می‌بخشد. 

مثال دیگری را ملاحظه کنید که با مسأله گذار کشورهای سوسیالیستی سابق اروپای شرقی و مرکزی به اقتصادهای بازار ربط پیدا می‌کند. اگر چه این توافق کلی وجود داشت که به محض استقرار نظام بازاری تخصیص بهینه عوامل تولید، کارایی اقتصادی و رفاه اجتماعی ارتقا خواهد یافت، اما گذار با کندی پیش می‌رفت، حتی بسیار کند‌تر از آنچه ناظران بر پایه محدودیتهای فنی در ابتدا انتظار داشتند. 

مخالفتهای سیاسی از سوی گروههایی که در دوره‌گذار و در چارچوب رژیم جدید آسیب می‌دیدند، عاملی جدی در تعیین روند اصلاحات بوده است. بنابراین برای درک سیاستهای گذار و نتایج آن‌ها، درک منازعات بین گروههای ذینفع مختلف در اقتصاد بسیار مهم است. عملکرد نسبی اقتصادهای مختلف آن‌ها را نیز منعکس می‌سازد.